خرید بک لینک

رشت نمیتونه دوروز بدون بارون دووم بیاره!

میگی نه؟

غلط میکنی :|

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 18:41

وای زندگی چقد سخته ها! اصن از نظر من ما هممون هنرمندیم ک داریم زندگی میکنیم! اصن هنر میخاد! اگه بچه ها بیجنبه بازی درنیارن تا دوشنبه هفته بعد میریم مدرسه. دیگه این که امروز امتحان شیمی داشتم با این ک با دوستم شرط بسته بودم ک امروز معلم فیزیکمون برگه های فیزیکمونو نیاورده! ینی تصحیح نکرده ولی باز دلم میخاس تصحیح میکرد میاورد ! ( من بردم شرط بندیو ولی چیزی گیرم نیومد! ) فردا هم مطمئنم ریاضیمونو نمیارن خخ سه شنبه هم عربی و چارشنبه زیست دیگه امتحانامون تموم میشه! با این ک ی ترم کلاس زبانو مرخصی گرفته بودم انتظار داشتم این ترم بیفتم خخخ دروغ گفتم من بچه زرنگم :)) فاینالمو خوب داده بودم هشتاد شدم ولی نمره کلاسی خدایی کم بهم داد اونم هشتاد :) اهنگ جدید اشوان قشنگه! من هنوز ب دلبستگی و علاقم ب پژی ادامه میدم ببینم چی میشه! ب ی نتایجی درباره محل زندگیش دارم میرسم :) از خانواده هم ک بخام بگم این ک داداشمم درگیره درسای خودشه دیگه کوچولو :) اون کلاس هشتمه خخخ بعد فک میکنه چقد درس داره! بابامم مشکل بیمه ماشینش درست شد انگاری اشتباه کرده بودن :( مامانمم ک همش غمش گرفته برا خونه تکونی و شستن پتو ها و

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 8:04

الان ک داشتم با سرویس برمیگشتم خونه همش ب ماشینایی گ میگذشتنو ادمای توشون نگاه میکردم! ی پیرمرد ک تو پژو زرد مسافرکشی میکرد... ی پراید سفید حاوی سه تا پسر خیلی شیطون راهنمایی ک تو سر و کله هم چیپس میشکوندن... ی پژو نقره ای، چن تا دختر همسن خودم با مانتوهای خاکستری... ی چن تا دختر دبیرستانی با مانتو های خاکستری ک خیلی احساس زیبایی میکردن تو پیاده رو ... ی خانوم جوون ک دست نینیشو گرفته بود... نینیه پسر بود و سوییتشرت زرد پوشیده بود :) ی کلاه قهوه ای هم گذاشته بود میخاس با مامانش از خیابون رد شه ... ی خانووم جوون دماغ عملی با شال ابی اسمونی و ی پسر از خودش کوچیکتر ک باهاش میخندید و راه میرفتن... فک کنم خرش کرده بود... ی پسر خیلی چاق تقریبا بیس بیس و دو ساله ک ی استین کوتاه مشکی ک روش مارک سفید نایکی داشت پوشیده بود ... و ی هندزفری تو گوشش !! ... ی بنر ک عکس سینا(پست قبل) روش بود و نوشته بود زیرش با خط نستعلیق سفید:: تا ابد برای ما زنده ای. جمعی از دوستان !

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 8:04

امسال من وارد ی مدرسه جدید شدم! از دوستایی ک صمیمی ترین دوستام بودن جدا شدم و از اونجایی ک ادم زیاد معاشرتی نیستم خیلی دیر دوست پیدا میکنم.از بدو ورودم ب مدرسه با ت و س آشنا شدم! بنظر خوب میومدن!کنارشون نشستم و رفاقت ما آغاز شد!بعدش ی مدت بعد یکی ب اسم ش از ته کلاس اومد ی تک صندلی جلو نیمکت ما ک اولین نیمکت بود گذاشت و اونجا نشست!از اول سال از اون دختره خوشم میومد! خیلی خوشحال شدم ک قراره روابطمون گسترده تر شه! خیلی باهم صمیمی شدیم! ش واقعا ی دختر بیخیال و زیادی شادی بود ک همیشه ب ادمای مث اون حسرت میخوردم! فک میکردم هیچ مشکلی نداره! ولی من نمیدونستم ک ش خیلی شکنندس! خیلی ضعیفه و خیلی مشکلات داره! الانم ک دارم اینارو مینویسم هنوز از مشکلاتش کامل خبر ندارم ولی یچیزایی فهمیدم!...من و ش با هم صمیمی شدیم! کم کم از خانوادش فهمیدم و اینا! البته فک نکنین ادمای بدبختی بودن! اونا از پولدارای رشت هستن! کلا بیشتر بچه های مدرسه ما همه وضع مالی خوبی دارن و از خانواده با شخصیتی هستن! اینو گفتم ک فک نکنین مشکلات خانوادگی زیادی داره!ش خیلی خوبه ولی گاهی حرفایی میزنه ک درموردشون فک نکرده! شاید اون حرف

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 8:04


لعنت به سازندت :|

حالم ازت بهم میخوره :|

حتی بیشتر از سازنده تلگرام :|





برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 13:02

سرمای لعنتی از روی صندلی سالن(ورزشی)ک روش نشسته بودم بهم نفوذ میکرد :| الکی داشتم برگه های کتاب ادبیات ک فردا امتحان داریم رو ورق میزدم! یسری از بچه ها بسمتبال میکردن بعضیاهم ی گوشه جم شده بودن جرات حقیقت بازی میکردن! دوستامم همشون مشغول بودن! ش داش جرات حقیقت بازی میکرد! یهو  دیدم داره میاد سمت من بچه ها هم همه نگاش میکردن همونجور ک دستم تو ادبیات بود گفتم چیه؟! گف هیچی با خنده ! بعد یکی از بچه ها گف ن بابا اون ک پره! بعد نفهمیدم چیشد ک ش کولم کرد و یدور دور زمین دوید! حالا تصور کنین منم رو کولش :| من کل اون ی مین پوکرفیس بودم دقیقا :| روز خوبی نبود ! خیلی دپ شدم ! اصن روزی ک مدرسه میرم دپم دیگه :|

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 13:02

صفحه بندی